خدا!مرسی...دیدی که چقدر تشکر کردم ازت؟!کافی بود؟
حالا زودتر تمومش کن.... مرسی دیگه....خودت تمومش کن...زووووووود....نمی خوام بنده ی بدی بشم و خودم تمومش کنم... چون من نمی تونم دوست بدی باشم... شاگرد بدی باشم... چون نمی تونم دختر بدی باشم... خواهر بدی باشم... خواهر زاده ی بدی باشم... نوه ی بدی باشم... دختر دایی بدی باشم... فامیل بدی باشم... بسسسسه....چون نمی تونم بد باشم این کارارو می کنی؟!چون هر چی که گفتی و تونستم و گوش دادم؟کارایی که دوست داشتم رو نکردم؟با خودم جنگیدم؟؟با نگاهم...با هزار و یک حسی که تو وجودم داشتم اما چون تو گفتی نه!گفتم چشم؟؟! خوب نمی تونم بد باشم...حالا هم می خوام تمومش کنی...چون دیگه تحمل ندارم...نمی تونم بد باشم...حتی می ترسم از اینکه............. حتی چیزای کوچیکی که می دونم واست کاری نداره...چرا؟!چرا من نه؟چرا منی که خوب بودم نه؟چرا؟ اون عدل فقط اون وره؟!پس اینجا چی؟سنجش اینطوره؟!هر کی بدتر،حال بیشتر؟!عشق بیشتر؟!زندگی....دوست....محبت.... خوب باشم چی؟! نه...قبول نیست؟! منم دیگه نمی خوام این بازی رو....منم قبول ندارم...من نمی تونم خودم نباشم....وگرنه الان هم دوست خوبی بودم،هم دختر خوبی،هم شاگرد خوبی،هم............اگه خودم نبودم قدرم رو می دونستن.....بد بودم....خیلی بد.........اما واسشون می شدم بهترین....عزیز ترین....ماه ترین........ چی خواستم ازت؟می گن ازت زیاد بخوایم تازه... می گی اگه بندم با تضرع و زاری چیزی بخواد بهش می دم!دادی؟.............آها!صبر کنم؟!چقدر دیگه؟..............تازه اومدیم و صبر کردم....ندادی چی؟!می دونی چی می شه.....چون من رو می شناسی.....اما این کارات برای چیه؟آزمایش الهی؟! نمی دونم.... گیجم!
نوشته شده توسط سینا در شنبه 17 مرداد1388 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت
حواسم را باد خيال برده است و كاغذهايم را باد پنكه
قلم اما محكم در دستم نشسته است از اين بادها نمي لرزد
دارم ياد مي گيرم كه بعضي از خاطرات را تا كنم و در جيب كتم بگذارم اما كتي ندارم
نوشته شده توسط سینا در سه شنبه 2 تیر1388 ساعت 17:58 موضوع | لینک ثابت
من اومدم با یه دنیا حرف و خاطره...!!!
قول دادم از این به بعد وب سایت هر روز آپ بشه.
همتونو دوست دارم ...
منتظر نظرات قشنگتونم...
سینا
نوشته شده توسط سینا در سه شنبه 2 تیر1388 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت


گفتمش آغاز درد عشق چیست ؟ گفت آغازش سراسر بندگیست
گفتمش پایان آن را هم بگو گفت پایانش همه شرمندگیست
گفتمش درمان درد را بگو گفت درمانی ندارد بی دواس
گفتمش یک اندکی تسکین آن گفت تسکینش همه سوز و فناس

نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت


رفتي گفتي خاطراتت جاي من واسط مي مونه
كاشكي مي موندي و ميديدي دلم از دوريت مي خونه
كاش انقد دوست نداشتم كه بگم بي تو نميشه
كاش دلت سنگي نبود و دل من مثل يه شيشه
نوشته شده توسط سینا در دوشنبه 6 اسفند1386 ساعت 19:35 موضوع | لینک ثابت
*** آدرس جدید وبلاگ من اینه لطفا سر بزنید***
ممنون میشم به تموم لینکها سر بزنید و نظر بدید...
از این به بعد برای دانلود جدیدترین موزیک ایرانی به
مراجعه کنید
SINA
نوشته شده توسط سینا در شنبه 12 آبان1386 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت


سلام امروز ۱۷/۹ روز تولدمه
من امروز ۱۹ سالم تکميل شد
زمان خيلي زود مي گذره و من تنها کاري که مي تونم بکنم اينه که از اون بهترين استفاده رو بکنم
يا حداقل طوري زندگي کنم که از زندگيم راضی باشم
فکر کنم همتون منظورم و متوجه شدين
آره منظورم همون رازهاي موفقيته
از کارايي که مي کنم لذت ببرم و ...
شايد به خيلي از خواسته هام نرسيدم
ولي در عوض کسايي رو دارم که وقتي بشون فکر مي کنم انگار تمام دنيارو دارم
اول از همه مامانم که اينقد واسم زحمت کشيده
بعد عشقم که عاشقانه دوسش دارم و مطمئنم اگه به تمام خواسته هام مي رسيدم ولي عزيزي مثل اونو نداشتم با اين همه مشکل الان اينجا نبودم
و بعد دوستاي خوب و مهربوتي مثل شما عزيزاني که هميشه با نظرا و شوخيا و مهربونياتون و... منو به ادامه دادن کارم تشويق مي کنين
آرزويي که موقع فوت کردن شمع هاي کيک تولدم کردم![]()
سالم بودن و زندگيه زيبا و آروم براي خانوادم و دوستاي عزيزم (شما عزيزان) بود
خيلي خوش گذشت اصلا فکر نمي کردم اينقد بهم خوش بگذره
آخه اولين بار بود دوستامو واسه تولدم دعوت مي کردم خونه
هميشه با دوتا از دوستام مي رفتيم بيرون شام مي خورديم
داداشم سنگ تموم گذاشت خودش و دوستش کلی شلوغش کردن
عشقم واسه اینکه بهم خوش بگذره کلی زحمت کشید
هم خیلی خرج کرد هم خیلی رفت و اومد تازه واسم گیتار زدو چندتا ترانه ی عاشقانه خوند
جاي تک تک شما خالي بود
اگه مي تونستم همتون و دعوت مي کردم بيان با هم يه جشن مفصل بگيريم ولي مي دونين که نمي يشه
آخه کلي با هم فاصله داريم
اشکال نداره در عوض همينجا تو کلبه ي کوچيکم همتون و جمع مي کنم و حسابي خوش مي گذرونيم
دوست دارم بهترين تولدي باشه تو عمرتون رفتين (از نظر عشقي که اينجا بهم ديگه مي ورزيم) پس هرچي عشق دارين و رو کنين

نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت

فقط با تو
بگذار با چشمان تو ببینم
بگذار در نگاه تو ذوب شوم.
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم
بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد
بگذار دلم برای تو باشد
بگذار دلت.......حالم را بپرسد
بگذار قلبم برای تو بتپد
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو.
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم
نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه 21 شهریور1386 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت

سعي كن هميشه تنها باشي
چون تنها به دنيا آمدي و تنها از دنيا خواهي رفت
هرگز به عظمت عشق نگاه نكن
چون آنقدر عظيم و بزرگ است كه هر وقت در تو آمد زندگيت را از بين خواهد برد
و اگر هم در زندگي عاشق شدي
سعي كن يكي را دوست داشته باشي با او صحبت كني با او بخندي و در غم او گريه كني

عشق زمانی است که نتوانی به چیزی جز او فکر کنی.
عشق زمانی است که دستش را در دست داری و آغاز آشنایی تان را به یاد نمیاوری.
عشق زمانی است که هر وقت خبر جالب یا غم انگیزی می شنوی به اولین کسی که دوست داری بگویی ، اوست .
عشق زمانی است که اگر شرایط فراهم نشد چند وقتی او را ببینی ، احساس بیماری و کسالت کنی .
عشق زمانی است که وسایلی را که دوست دارد بلافاصله برایش می خری، فقط چون می دانی وقتی ان را به او می دهی به تو لبخند می زند.
عشق زمانی است که تو رضایت او را به رضایت خودت ترجیح دهی.
عشق زمانی است که او لباسهای زیبایش را فقط به خاطر تو بپوشد .
عشق زمانی است که هر وقت از موضوعی نگران است ، به او ارامش دهی.
عشق زمانی است که حتی وقتی در مهمانی جای زیادی برای نشستن هست درکنار تو بنشیند.
عشق زمانی است که بعد از انکه از او جدا شدی ، دیگران را با او مقایسه کنی و همه ی انها را در مقابل او کوچک ببینی .
عشق زمانی است که " زندگی " می کنی
عشق زمانی است که به اوج می رسی



نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه 14 شهریور1386 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من سینا 21 سال دارم . بچه شیراز هستم. امیدوارم از دیدن وب من لذت ببرید و ساعات خوب و خوشی رو در کنار دوستانتون سپری کنید . این وبلاگ متعلق به عشقمه که درد دلمو توش بنویسم....
ID:bachemanfi_sina
نظر یادتون نره
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY